معنی ۱neutral · 84%
طنابی بلند با حلقهای در یک سر آن که برای گرفتن حیوانات به کار میرود.
مثالهای طبیعی
The rancher swung a lasso above his head.
دامدار کمند را بالای سرش چرخاند.
A worn leather lasso hung beside the saddle.
کمندی چرمی و کهنه کنار زین آویزان بود.
She showed us how a lasso tightens when pulled.
او به ما نشان داد که کمند هنگام کشیدن چگونه تنگ میشود.
نکتهٔ کاربردی
lasso در اینجا اسمِ ابزار است؛ این واژه میتواند فعل هم باشد، اما کاربرد فعلی موضوع این مدخل نیست.
