معنی ۱neutral · 89%
شیوهٔ راهرفتن نامتوازن یا دشوار بر اثر درد، آسیب یا مشکل در حرکت یک پا.
مثالهای طبیعی
He developed a limp after twisting his ankle.
بعد از پیچخوردن مچ پایش، لنگیدن او شروع شد.
The doctor noticed her slight limp immediately.
پزشک فوراً متوجه لنگیدن خفیف او شد.
His limp disappeared after several weeks of therapy.
پس از چند هفته درمان، لنگیدن او برطرف شد.
نکتهٔ کاربردی
limp در نقش اسم قابلشمارش است؛ میگوییم a limp یا his limp، نه he has limp.
