معنی ۱neutral · 90%
چیزی که بتوان آن را بدون دشواری بیش از حد کنترل کرد یا از عهدهاش برآمد.
مثالهای طبیعی
The deadline feels manageable with three people helping.
با کمک سه نفر، انجام کار تا موعد مقرر شدنی به نظر میرسد.
We divided the debt into manageable monthly payments.
بدهی را به پرداختهای ماهانهٔ قابلمدیریت تقسیم کردیم.
The pain became more manageable after treatment.
بعد از درمان، کنترل درد آسانتر شد.
نکتهٔ کاربردی
manageable به معنای بیدردسر نیست؛ یعنی دشواری در حدی است که عملاً میتوان با آن کنار آمد.
