معنی ۱neutral · 90%
نشانه یا جلوهای مشاهدهپذیر از یک احساس، وضعیت یا عامل پنهان.
مثالهای طبیعی
A persistent rash can be a manifestation of illness.
بثورات پوستیِ ماندگار ممکن است نشانهای از بیماری باشد.
Their silence was one manifestation of growing anxiety.
سکوت آنها یکی از نمودهای اضطراب فزاینده بود.
Researchers documented several manifestations of discrimination.
پژوهشگران چندین جلوهٔ تبعیض را ثبت کردند.
نکتهٔ کاربردی
manifestation نشانه یا شکل بیرونیِ چیزی است و لزوماً علت اصلی آن نیست.
