معنی ۱neutral · 90%
در همان بازهٔ زمانی که رویداد دیگری در حال رخ دادن است
مثالهای طبیعی
The soup cooked; meanwhile, I prepared the salad.
سوپ در حال پخت بود؛ در همین حین من سالاد را آماده کردم.
We waited outside. Meanwhile, Sam bought the tickets.
ما بیرون منتظر ماندیم. در همین حال، سم بلیتها را خرید.
The team tested the app; meanwhile, designers updated screenshots.
تیم برنامه را آزمایش میکرد؛ همزمان طراحان تصاویر صفحه را بهروزرسانی کردند.
نکتهٔ کاربردی
`Meanwhile` رویدادهایی را به هم پیوند میدهد که در یک بازهٔ زمانی یکسان اتفاق میافتند.
