فرایند مشخصکردن اندازه، طول یا مقدار چیزی
مثالهای طبیعی
Accurate measurement helps cakes turn out well.
اندازهگیری دقیق کمک میکند کیکها خوب از کار دربیایند.
Measurement of the room took several minutes.
اندازهگیری اتاق چند دقیقه طول کشید.
Students practiced measurement using rulers and scales.
دانشآموزان با خطکش و ترازو اندازهگیری را تمرین کردند.
نکتهٔ کاربردی
در این معنی measurement به خود فرایند اشاره دارد، نه یک عدد مشخص.
