معنی ۱neutral · 95%
بخش یا نقطهٔ مرکزی چیزی که از دو طرف یا انتهای آن فاصلهٔ تقریباً برابری دارد
مثالهای طبیعی
A table stood in the middle of the room.
یک میز وسط اتاق قرار داشت.
The photograph appears near the middle of the book.
عکس نزدیک وسط کتاب قرار دارد.
I woke up in the middle of the night.
نیمهشب از خواب بیدار شدم.
نکتهٔ کاربردی
قبل از چیزی که بخش مرکزی آن منظور است، از the middle of استفاده کن.
ترکیبهای رایج
— در موقعیت مرکزی

