معنی ۱informal · 84%
از نظر کیفیت فقط در حد متوسط و نه بهخصوص خوب.
مثالهای طبیعی
The hotel received middling reviews despite its location.
هتل با وجود موقعیت مکانیاش نقدهایی متوسط دریافت کرد.
His performance was middling, neither impressive nor terrible.
عملکرد او معمولی بود؛ نه چشمگیر و نه افتضاح.
A middling harvest left farmers worried about profits.
برداشتِ متوسط محصول، کشاورزان را نگران سودشان کرد.
نکتهٔ کاربردی
این واژه اغلب کمی بار منفی دارد؛ fair to middling عبارتی ثابت و محاورهای است.
