رویداد یا دستاورد مهمی که پیشرفت به سوی یک هدف را نشان میدهد.
مثالهای طبیعی
Completing the prototype was a major milestone for our team.
تکمیل نمونهٔ اولیه نقطهٔ عطف بزرگی برای تیم ما بود.
Learning to walk is an early childhood milestone.
یادگرفتن راهرفتن یکی از نقاط عطف رشد در اوایل کودکی است.
The business reached several milestones in its first decade.
این کسبوکار در دههٔ نخست فعالیتش به چند نقطهٔ عطف مهم رسید.
نکتهٔ کاربردی
milestone نشاندهندهٔ پیشرفتی معنادار است؛ هر کار روزمره یا موعد تحویل لزوماً نقطهٔ عطف نیست.
