معنی ۱neutral · 85%
فردی که ارزش پول و سایر داراییهایش دستکم یک میلیون واحد پولی است
مثالهای طبیعی
She became a millionaire after selling her company.
او پس از فروش شرکتش میلیونر شد.
Not every millionaire owns an enormous house.
هر میلیونری خانهای بسیار بزرگ ندارد.
Several millionaires funded the new community library.
چند میلیونر هزینهٔ کتابخانهٔ تازهٔ محله را تأمین کردند.
نکتهٔ کاربردی
میلیونربودن به کل ثروت و نوع واحد پول بستگی دارد، نه صرفاً درآمد بالا.
