معنی ۱neutral · 88%
اداره یا کنترل کردن یک فعالیت، سازمان یا منابع بهشکلی نامناسب.
مثالهای طبیعی
The charity mismanaged its donations.
مؤسسهٔ خیریه کمکهای دریافتیاش را بهدرستی مدیریت نکرد.
The project was badly mismanaged from the start.
پروژه از همان ابتدا بهشدت بد مدیریت شد.
Even skilled teams can mismanage their resources.
حتی گروههای کارآزموده هم ممکن است منابعشان را بد مدیریت کنند.
نکتهٔ کاربردی
mismanage معمولاً به روند یا پیامد مدیریت ضعیف اشاره میکند، نه صرفاً یک اشتباه منفرد.
