معنی ۱neutral · 90%
تکرارشونده و کمتنوع، بهگونهای که خستهکننده میشود.
مثالهای طبیعی
The work became monotonous after several weeks.
پس از چند هفته، کار یکنواخت و خستهکننده شد.
His monotonous voice made the lecture difficult to follow.
صدای یکنواخت او دنبالکردن سخنرانی را دشوار میکرد.
Driving the same highway daily felt increasingly monotonous.
رانندگی هرروزه در همان بزرگراه بهتدریج یکنواختتر و کسلکنندهتر میشد.
نکتهٔ کاربردی
monotonous معمولاً میرساند که تکرار، چیزی را کسلکننده کرده است؛ regular لزوماً چنین معنایی ندارد.
