بهطرزی غیرعادی عبوس و گرفته است و میلی به گفتوگو یا معاشرتِ خوشایند ندارد.
مثالهای طبیعی
After the verdict, the usually cheerful lawyer grew morose.
پس از اعلامِ حکم، وکیلی که معمولاً خوشرو بود عبوس و گوشهگیر شد.
His morose silence unsettled the rest of the orchestra.
سکوتِ عبوسانهٔ او بقیهٔ اعضایِ ارکستر را معذب کرد.
The detective found her more morose than angry.
کارآگاه دریافت که او بیش از آنکه عصبانی باشد، گرفته و کمحرف است.
نکتهٔ کاربردی
اغلب از ترشروییِ آشکار یا کنارهگیری حکایت دارد، اما بهخودیِ خود نشانهٔ افسردگیِ بالینی نیست.
