معنی ۱neutral · 88%
تصویر یا نقشی که از کنار هم چیدن قطعات کوچک مواد رنگی ساخته میشود.
مثالهای طبیعی
A Roman mosaic covered the entrance floor.
کف ورودی با موزاییککاری رومی پوشیده شده بود.
Our class made mosaics from broken tiles.
کلاس ما با کاشیهای شکسته موزاییککاریهایی ساخت.
They restored the mosaic above the kitchen sink.
آنها موزاییککاری بالای سینک آشپزخانه را مرمت کردند.
نکتهٔ کاربردی
mosaic میتواند یک اثر یا طرح موزاییکی باشد و با mural که معمولاً نقاشی دیواری است تفاوت دارد.
