معنی ۱neutral · 90%
دلیلی که باعث میشود کسی به شیوهای مشخص عمل کند
مثالهای طبیعی
Investigators found no clear motive for the attack.
بازرسان هیچ انگیزهٔ روشنی برای حمله پیدا نکردند.
Her motive was professional advancement rather than personal loyalty.
انگیزهٔ او پیشرفت شغلی بود، نه وفاداری شخصی.
Economic motives influenced several decisions during the negotiations.
انگیزههای اقتصادی بر چند تصمیم در جریان مذاکرات اثر گذاشت.
نکتهٔ کاربردی
`Motive` بر دلیل زیربنایی یک عمل تأکید دارد، بهویژه وقتی نیت اهمیت دارد.
