معنی ۱neutral · 95%
عمل حرکت دادن بدن یا تغییر دادن موقعیت
مثالهای طبیعی
Repeat the movement slowly five times.
این حرکت را پنج بار بهآرامی تکرار کن.
She made a quick movement with her arm.
او با بازویش حرکت سریعی انجام داد.
The coach watched the players' movements carefully.
مربی حرکات بازیکنان را با دقت تماشا کرد.
نکتهٔ کاربردی
movement وقتی به یک حرکت مشخص یا چند حرکت جداگانه اشاره میکند، قابلشمارش است.
ترکیبهای رایج
— حرکت یک بخش از بدن یا کل بدن

