معنی ۱neutral · 86%
نوعی قارچ که اغلب کلاهکی گرد و پایه دارد و بعضی گونههای آن خوراکیاند.
مثالهای طبیعی
She sliced a mushroom into thin pieces.
او یک قارچ را به ورقههای نازک برید.
I bought six mushrooms at the market.
در بازار شش قارچ خریدم.
A large mushroom grew beside the fallen tree.
قارچ بزرگی کنار درخت افتاده رشد کرده بود.
نکتهٔ کاربردی
برای شمارش از mushrooms استفاده کنید، اما mushroom soup نام نوع سوپ یا مادهٔ اصلی آن است.
ترکیبهای رایج
— قارچ دکمهایِ کوچک و رایج در فروشگاهها
