معنی ۱neutral · 85%
بهتازگی متولدشده و در نخستین روزهای پس از تولد
مثالهای طبیعی
The newborn calf struggled to stand.
گوسالهٔ تازهمتولدشده بهزحمت سعی میکرد روی پاهایش بایستد.
Newborn babies need to be kept warm.
نوزادان تازهمتولدشده باید گرم نگه داشته شوند.
Volunteers prepared beds for three newborn kittens.
داوطلبان برای سه بچهگربهٔ تازهمتولدشده جای خواب آماده کردند.
نکتهٔ کاربردی
Newborn را بیشتر قبل از اسم به کار ببرید؛ برای مقایسه از more newborn یا most newborn استفاده نکنید.
