معنی ۱neutral · 86%
دارای جابهجایی منظم از جایی به جای دیگر، بهجای سکونت در یک مکان ثابت.
مثالهای طبیعی
Nomadic families moved with their herds each season.
خانوادههای کوچرو هر فصل همراه گلههایشان جابهجا میشدند.
The group maintained a nomadic lifestyle for centuries.
آن گروه قرنها شیوهٔ زندگی کوچنشینی را حفظ کرد.
His career has become increasingly nomadic.
زندگی کاری او بهتدریج با جابهجایی بیشتری همراه شده است.
نکتهٔ کاربردی
nomadic میتواند هم دربارهٔ جوامع سنتی و هم دربارهٔ کارکنان امروزی که مرتب محل زندگی یا کارشان را عوض میکنند به کار رود.
