مطابق خواستهٔ یک شخص یا دستور، قانون یا مقررات عمل کردن.
مثالهای طبیعی
The pupils obeyed the teacher’s instructions.
دانشآموزان از دستورهای معلم اطاعت کردند.
All drivers must obey the speed limit.
همهٔ رانندگان باید محدودیت سرعت را رعایت کنند.
Our dog does not always obey us.
سگ ما همیشه از ما فرمان نمیبرد.
نکتهٔ کاربردی
فعل obey مستقیماً مفعول میگیرد: obey the law درست است، نه obey to the law. این واژه میتواند رابطهٔ قدرت و فرمانبرداری را القا کند.
