چیزی را چنان کامل نابود کردن که تقریباً چیزی از آن باقی نماند.
مثالهای طبیعی
Floodwaters obliterated the old footbridge overnight.
آب سیل یکشبه پل عابر پیادهٔ قدیمی را تقریباً بهکلی نابود کرد.
A major fire could obliterate these fragile records.
آتشسوزی بزرگی ممکن است این اسناد آسیبپذیر را کاملاً از بین ببرد.
The explosion nearly obliterated the abandoned warehouse.
انفجار تقریباً تمام ساختمان انبار متروکه را ویران کرد.
نکتهٔ کاربردی
obliterate از damage بسیار شدیدتر است و نابودی تقریباً کامل را میرساند.
