معنی ۱neutral · 90%
کسی که یک رویداد، وضعیت یا فرایند را با دقت مشاهده میکند
مثالهای طبیعی
An observer recorded each change during the experiment.
یک ناظر هر تغییر را در طول آزمایش ثبت کرد.
She attended the meeting as an observer.
او بهعنوان ناظر در جلسه شرکت کرد.
Several observers noticed the sudden change in mood.
چند ناظر تغییر ناگهانی حالوهوای جمع را متوجه شدند.
نکتهٔ کاربردی
`Observer` آنچه رخ میدهد را مشاهده یا بررسی میکند، اما ممکن است مستقیماً در آن مشارکت نداشته باشد.

