معنی ۱neutral · 88%
افکار کسی را بهطور تکراری و بیش از حد درگیر کردن
مثالهای طبیعی
Promotion prospects obsessed him for months.
چشمانداز ترفیع ماهها ذهن او را به خود مشغول کرده بود.
She obsessed over minor details during the redesign.
او هنگام بازطراحی بیش از حد روی جزئیات کوچک وسواس به خرج میداد.
He became obsessed with how others viewed him.
او نسبت به اینکه دیگران چگونه نگاهش میکنند وسواس پیدا کرد.
نکتهٔ کاربردی
`Obsess` میزان افراطی یا ناسالمی از توجه را میرساند، نه علاقهٔ عادی.
