معنی ۱neutral · 89%
درگیری ذهنی پایدار و افراطی با یک شخص، ایده، فعالیت یا هدف
مثالهای طبیعی
His obsession with productivity affected the whole team.
وسواس او نسبت به بهرهوری بر کل تیم اثر گذاشت.
The documentary explores society's obsession with celebrity.
این مستند وسواس جامعه نسبت به شهرت را بررسی میکند.
Several obsessions gradually replaced her other hobbies.
چند وسواس بهتدریج جای سرگرمیهای دیگر او را گرفتند.
نکتهٔ کاربردی
`Obsession` از علاقه یا اشتیاق قویتر است و معمولاً تمرکز ذهنی افراطی را القا میکند.
