معنی ۱neutral · 90%
یک رویداد یا یک نمونه از رخ دادن چیزی
مثالهای طبیعی
Each occurrence must be reported within twenty-four hours.
هر رخداد باید ظرف بیستوچهار ساعت گزارش شود.
Researchers recorded twelve occurrences of the behavior.
پژوهشگران دوازده مورد از این رفتار را ثبت کردند.
Late payment became a common occurrence.
پرداخت دیرهنگام به رخدادی رایج تبدیل شد.
نکتهٔ کاربردی
`Occurrence` از `event` رسمیتر است و در گزارشها، آمار و تحلیل بسیار رایج است.
