معنی ۱neutral · 95%
شخصی در یک جایگاه رسمی و دارای اختیار، بهویژه در پلیس یا نیروهای مسلح
مثالهای طبیعی
A police officer asked to see my passport.
یک مأمور پلیس خواست گذرنامهام را ببیند.
The officer wrote down my address.
افسر آدرس من را یادداشت کرد.
Several officers arrived within minutes.
چند افسر ظرف چند دقیقه رسیدند.
نکتهٔ کاربردی
officer اغلب با واژهٔ دیگری ترکیب میشود که سازمان یا نقش او را مشخص میکند.
ترکیبهای رایج
— عضوی از نیروی پلیس

