با دستور یا نصیحتِ ناخواسته در کارِ دیگران دخالت میکند.
مثالهای طبیعی
An officious attendant insisted on rearranging everyone’s luggage.
مسئولِ پرمدعا اصرار داشت چمدانِ همه را به سلیقهٔ خودش جابهجا کند.
Her officious suggestions spoiled the relaxed atmosphere.
پیشنهادهایِ دخالتجویانهٔ او فضایِ آرامِ جمع را به هم زد.
He became more officious after receiving his new title.
پس از گرفتنِ عنوانِ شغلیِ جدیدش، بیشازپیش رئیسمآب شد.
نکتهٔ کاربردی
Official یعنی مرتبط با مقام یا اختیارِ رسمی؛ officious یعنی کسی که با اشتیاقِ آزاردهنده میخواهد قدرتنمایی کند، خواه اختیار داشته باشد خواه نه.
