معنی ۱formal · 90%
مستلزم تلاش، زمان، هزینه یا مسئولیت بسیار زیاد بودن.
مثالهای طبیعی
The landlord imposed onerous conditions on the tenant.
صاحبخانه شرایط سنگینی به مستأجر تحمیل کرد.
Keeping these records has become increasingly onerous.
نگهداری این سوابق روزبهروز دشوارتر و وقتگیرتر شده است.
Her duties grew more onerous during the crisis.
وظایف او در دوران بحران سنگینتر شد.
نکتهٔ کاربردی
onerous به سنگینیِ تکلیف اشاره دارد، نه صرفاً کسلکننده یا ناآشنا بودن کار.
