معنی ۱neutral · 90%
به سمت و سپس روی سطح چیزی
مثالهای طبیعی
The cat jumped onto the table.
گربه روی میز پرید.
Put the books onto the shelf.
کتابها را روی قفسه بگذار.
He stepped onto the bus.
او سوار اتوبوس شد.
نکتهٔ کاربردی
onto پس از فعل حرکت میآید و رسیدن به سطح را نشان میدهد؛ برای موقعیت ثابت معمولاً on بهکار میرود.
