جسمی گِرد و کروی، بهویژه چیزی که میدرخشد یا شبیهِ اجرامِ آسمانی است.
مثالهای طبیعی
A pale orb hovered above the abandoned tower.
گویِ کمرنگی بالایِ برجِ متروکه معلق بود.
The artist portrayed the sun as a golden orb.
نقاش خورشید را به شکلِ گویی طلایی تصویر کرد.
Distant orbs of light appeared between the trees.
میانِ درختان، گویهایِ نورانیِ دوردستی پدیدار شدند.
نکتهٔ کاربردی
از sphere یا ball شاعرانهتر است و بیشتر هنگامِ توصیفِ خورشید، ماه یا نورهایِ اسرارآمیز به کار میرود.
