چیدهشده یا سازمانیافته به شکلی مرتب و نظاممند.
مثالهای طبیعی
The files are stored in orderly rows.
پروندهها در ردیفهای منظمی نگهداری میشوند.
Keep your notes orderly throughout the course.
در طول دوره یادداشتهایتان را مرتب نگه دارید.
Her desk looked more orderly after cleaning.
میز او بعد از تمیزکاری مرتبتر به نظر میرسید.
نکتهٔ کاربردی
orderly صفت است، نه قید معمولِ ساختهشده از order.
