معنی ۱neutral · 95%
یک رویداد یا فعالیت را برنامهریزی کردن یا چیزها را بهصورت منطقی مرتب کردن.
مثالهای طبیعی
We organized a party for the class.
ما برای کلاس یک مهمانی ترتیب دادیم.
She organized her files yesterday.
او دیروز فایلهایش را مرتب کرد.
He is organizing the race.
او در حال سازماندهی مسابقه است.
نکتهٔ کاربردی
برای برنامهریزی یک رویداد یا مرتب کردن چیزها در یک نظم منطقی از organize استفاده کن.
ترکیبهای رایج
— یک رویداد را برنامهریزی و سازماندهی کردن

