معنی ۱neutral · 86%
برکناری حکومت یا فرمانروا از قدرت، اغلب با زور
مثالهای طبیعی
The overthrow of the monarchy transformed the country.
سرنگونی سلطنت کشور را دگرگون کرد.
Military officers planned an overthrow but failed.
افسران نظامی برای براندازی نقشه کشیدند اما شکست خوردند.
Her novel depicts the violent overthrow of a dictator.
رمان او سرنگونی خشونتبار یک دیکتاتور را روایت میکند.
نکتهٔ کاربردی
برای نام بردن از رویداد میگوییم the overthrow of + target؛ اما overthrow a government کاربرد فعلی است.
