بهشدت ناراحت، مضطرب یا زیر فشار عاطفی بودن.
مثالهای طبیعی
She was too overwrought to answer the doctor.
او آنقدر آشفته بود که نتوانست به پزشک پاسخ دهد.
The boy seemed overwrought after hearing the news.
پسر پس از شنیدن خبر، بسیار پریشان به نظر میرسید.
An overwrought father asked everyone for quiet.
پدری که بهشدت آشفته بود از همه خواست سکوت کنند.
نکتهٔ کاربردی
دربارهٔ اشخاص، اغلب پس از فعل ربطی میآید؛ بهویژه در ساخت too overwrought to do something.
