معنی ۱neutral · 89%
سند، کارت یا بلیتی که اجازهٔ ورود، سفر یا استفاده از چیزی را میدهد
مثالهای طبیعی
I bought a weekly bus pass.
من یک کارت هفتگی اتوبوس خریدم.
Visitors need a pass to enter.
بازدیدکنندگان برای ورود به کارت مجوز نیاز دارند.
She showed her pass at the entrance.
او کارت ورودش را در ورودی نشان داد.
نکتهٔ کاربردی
`Pass` در این معنی قابلشمارش است.
ترکیبهای رایج
— کارت یا بلیتی که اجازهٔ استفاده از اتوبوس را میدهد

