معنی ۱neutral · 85%
پوست بیرونی میوه یا سبزی، بهویژه بعد از جدا شدن.
مثالهای طبیعی
He threw the banana peel into the bin.
او پوست موز را در سطل زباله انداخت.
Add a little orange peel to the mixture.
کمی پوست پرتقال به مخلوط اضافه کن.
Potato peels filled the compost bucket.
پوستهای سیبزمینی سطل کمپوست را پر کرده بودند.
نکتهٔ کاربردی
Peel میتواند یک تکه پوست یا جنس پوست را بهطور کلی توصیف کند. فعل peel یعنی آن پوست را جدا کردن.
ترکیبهای رایج
— پوست بیرونی موز
