معنی ۱neutral · 90%
هیچ پول، یا تقریباً هیچ پولی، برای تأمین مخارج زندگی نداشتن.
مثالهای طبیعی
He arrived penniless in an unfamiliar city.
او بیپول به شهری ناآشنا رسید.
The failed venture left the partners penniless.
شکست آن کسبوکار، شرکا را کاملاً بیپول کرد.
Once wealthy, she died penniless and alone.
او که زمانی ثروتمند بود، در فقر و تنهایی از دنیا رفت.
نکتهٔ کاربردی
penniless بسیار شدیدتر از short of cash است و صرفاً به معنای نداشتن سکه نیست.
