معنی ۱neutral · 89%
ایجادکننده یا شبیه صداهای تیز و ریتمیکی که از ضربهزدن به وجود میآیند.
مثالهای طبیعی
Percussive beats drove the song toward its climax.
ضربآهنگهای کوبهای ترانه را بهسوی اوجش پیش بردند.
The score became more percussive during the chase.
موسیقی متن هنگام صحنهٔ تعقیب، کوبهایتر شد.
Her percussive delivery gave each consonant unusual force.
شیوهٔ ضربهوارِ ادای کلماتش به هر صامت نیرویی غیرمعمول میداد.
نکتهٔ کاربردی
در نقد موسیقی و توصیف صدا کاربرد فراوانی دارد.
