معنی ۱neutral · 90%
وضعیتی بدون نقص یا رسیدن به بالاترین معیار ممکن.
مثالهای طبیعی
The dancer practiced for years, aiming for perfection.
رقصنده سالها برای رسیدن به کمال تمرین کرد.
We cannot expect perfection from every new employee.
نمیتوان از هر کارمند تازهای انتظار بینقص بودن داشت.
The cake was baked to perfection.
کیک به بهترین شکل پخته شده بود.
نکتهٔ کاربردی
perfection معمولاً غیرشمارشپذیر است؛ to perfection یعنی کاری را بسیار عالی انجام دادن.
