معنی ۱neutral · 85%
رخدادن یا تکرارشدن در فاصلههای زمانی، اغلب طبق الگویی منظم.
مثالهای طبیعی
The machines require periodic inspections.
دستگاهها به بازرسیهای دورهای نیاز دارند.
She receives periodic health checks throughout the year.
او در طول سال بهطور دورهای معاینهٔ پزشکی میشود.
Periodic updates help keep the system secure.
بهروزرسانیهای دورهای به امنماندن سامانه کمک میکنند.
نکتهٔ کاربردی
periodic در توصیف روزمره از regular رسمیتر است.
