در بسیاری از بخشهای یک مکان، جامعه یا وضعیت گسترش یافته و حضور یا اثر محسوس داشتن.
مثالهای طبیعی
A pervasive lack of trust weakened the department.
بیاعتمادی فراگیر، آن اداره را تضعیف کرد.
The pervasive smell of smoke lingered in the streets.
بوی دود در سراسر خیابانها پیچیده بود و همچنان به مشام میرسید.
Online advertising has become more pervasive than ever.
تبلیغات اینترنتی بیش از هر زمان دیگری فراگیر شدهاند.
نکتهٔ کاربردی
pervasive معمولاً نشان میدهد اثر چیزی بسیار فراتر از چند نمونهٔ پراکنده است؛ بسته به بافت میتواند بار منفی یا خنثی داشته باشد.
