معنی ۱formal · 84%
زود از کوره دررفتن و واکنش کودکانه نشاندادن به دشواریهای کوچک.
مثالهای طبیعی
His pettish complaints spoiled the family meal.
غرزدنهای بدقلقانهٔ او حالوهوای غذای خانوادگی را خراب کرد.
She grew pettish when the schedule changed.
وقتی برنامه تغییر کرد، بدخلق و بهانهگیر شد.
A pettish guest demanded a different table.
مهمانی بهانهگیر خواست میزش را عوض کنند.
نکتهٔ کاربردی
کمکاربرد و بیشتر ادبی است؛ قید متناظر آن pettishly است.
