شکل، ظاهر و مجموعهٔ ویژگیهایِ شاخصِ صورتِ یک فرد.
مثالهای طبیعی
The restored painting preserved the subject’s distinctive physiognomy.
نقاشیِ مرمتشده ویژگیهایِ متمایزِ چهرهٔ شخصِ تصویرشده را حفظ کرده بود.
Age had altered his physiognomy beyond easy recognition.
گذرِ عمر چهرهٔ او را آنقدر تغییر داده بود که بهسختی شناخته میشد.
Her unusual physiognomy suited the period drama.
ویژگیهایِ غیرمعمولِ چهرهاش به فضایِ آن نمایشِ تاریخی میآمد.
نکتهٔ کاربردی
واژهای ادبی یا دانشگاهی برایِ توصیفِ ظاهرِ صورت است؛ physiognomy نامِ روشِ بیاعتبارِ تاریخیِ قضاوت دربارهٔ منش از رویِ چهره نیز بوده است، که نباید معتبر جلوه داده شود.
