معنی ۱neutral · 90%
نکتهای مهم را با واژههای بسیار کم، روشن و اثرگذار بیان کردن.
مثالهای طبیعی
Her pithy conclusion captured the entire argument.
نتیجهگیری کوتاه و پرمغز او تمام استدلال را در خود خلاصه کرد.
The editor chose a pithier headline for the article.
ویراستار تیتر کوتاهتر و گویاتری برای مقاله انتخاب کرد.
His farewell remarks were pithy and unexpectedly moving.
جملات خداحافظی او کوتاه و پرمعنا و برخلاف انتظار تأثیرگذار بودند.
نکتهٔ کاربردی
pithy علاوه بر کوتاهی، بر محتوای غنی تأکید دارد؛ هر جملهٔ کوتاه و بیمحتوا لزوماً pithy نیست.
