معنی ۱neutral · 90%
فرایند تصمیمگیری از قبل دربارهٔ چگونگی انجام یک کار
مثالهای طبیعی
The festival required months of careful planning.
این جشنواره به ماهها برنامهریزی دقیق نیاز داشت.
Good planning can prevent many problems.
برنامهریزی خوب میتواند از بسیاری از مشکلات جلوگیری کند.
Planning for the trip started early.
برنامهریزی برای سفر زود آغاز شد.
نکتهٔ کاربردی
`Planning` معمولاً غیرقابلشمارش است.
ترکیبهای رایج
— آمادهسازی و برنامهریزی دقیق پیش از انجام یک کار

