معنی ۱neutral · 90%
شعر بهعنوان شکلی از ادبیات یا هنر
مثالهای طبیعی
She enjoys reading modern poetry.
او از خواندن شعر معاصر لذت میبرد.
He began writing poetry at school.
او در مدرسه شروع به شعر گفتن کرد.
The course includes poetry and drama.
این دوره شامل شعر و نمایش است.
نکتهٔ کاربردی
`Poetry` معمولاً غیرقابلشمارش است؛ برای یک اثر منفرد از `poem` استفاده میشود.
ترکیبهای رایج
— شعر نوشتن

