اجتماع یا کشوری که زیرِ یک نظامِ سیاسی و نهادهایِ حکمرانی سازمان یافته است.
مثالهای طبیعی
A democratic polity depends on functioning public institutions.
یک جامعهٔ سیاسیِ مردمسالار به نهادهایِ عمومیِ کارآمد وابسته است.
The empire fragmented into several smaller polities.
امپراتوری به چند واحدِ سیاسیِ کوچکتر تجزیه شد.
Trust within the polity weakened after repeated scandals.
پس از رسواییهایِ پیاپی، اعتماد در درونِ جامعهٔ سیاسی کاهش یافت.
نکتهٔ کاربردی
Polity واحدِ سیاسیِ سازمانیافته است؛ policy یعنی خطمشی یا مجموعهٔ اقدامات، نه خودِ جامعهٔ سیاسی.
