معنی ۱formal · 86%
فرمانروایی که قدرت سیاسی بسیار زیادی دارد، بهویژه پادشاه.
مثالهای طبیعی
The potentate governed the province without an elected assembly.
آن فرمانروا بدون مجلس انتخابی بر استان حکومت میکرد.
Foreign potentates competed to control the trade routes.
فرمانروایان کشورهای دیگر برای کنترل مسیرهای بازرگانی رقابت میکردند.
She portrayed the king as an arrogant potentate.
او شاه را فرمانروایی مغرور به تصویر کشید.
نکتهٔ کاربردی
واژهای رسمی و گاهی دارای بار انتقادی است.
