قاعده یا اصلی کلی که راهنمایِ رفتار، تصمیمگیری یا داوریِ فرد است.
مثالهای طبیعی
The precept of fairness shaped the committee’s decision.
اصلِ انصاف در تصمیمِ کمیته نقشِ تعیینکنندهای داشت.
Her community follows precepts concerning honesty and service.
جامعهٔ او از اصولی دربارهٔ صداقت و خدمتکردن پیروی میکند.
A sound precept means little if nobody follows it.
هرقدر هم اصلی درست باشد، اگر کسی رعایتش نکند فایدهٔ چندانی ندارد.
نکتهٔ کاربردی
Precept شیوهٔ درستِ رفتار را توصیه یا تجویز میکند؛ برخلافِ آن، postulate مفروضی برایِ استدلال است.
