معنی ۱neutral · 90%
دقیق، درست و بهروشنی بیان یا اندازهگیریشده
مثالهای طبیعی
We need the precise location of the entrance.
ما به محل دقیق ورودی نیاز داریم.
The new instrument gives more precise measurements.
دستگاه جدید اندازهگیریهای دقیقتری ارائه میدهد.
Her instructions were precise and easy to follow.
دستورهای او دقیق و آسان برای دنبال کردن بودند.
نکتهٔ کاربردی
`Precise` زمانی رایج است که جزئیات، اندازهگیری، عبارتبندی یا موقعیت دقیق اهمیت داشته باشد.
